اولین احیا+اولین جمله
دیشب شب 21 ماه رمضان بود رفتیم خونه خاله زهرای بابا احیا پارسال هم توی دلم بودی و رفتیم
ولی از بس شیطونی کردی هیچی از احیا نفهمیدم اول که رفتی سیم تلفنشونو کشیدی بیرون و از پنکه رفتی بالا بعد هم که میرفتی قران و مفاتیح وتسبیح از دست خانوما میکشیدی
تا اینکه امیر مهدی پسر خاله اعظمو دیدی و رفتی اسباب بازیاشو ازش میگرفتی و اونم جیغ میکشید
خلاصه که این اوضاع تا ساعت 2 ادامه داشت تا بالاخره خوابیدی
راستی افطار با دایی احسان اینا خونه اقاجون دعوت بودیم مهران هم گاهی گوشمالیت میداد
نیست از بقیه نی نی ها کوچولوتری باهات اینجوری میکنن البته الان پریا اومده دیگه از ته تغاری بودن دراومدی
واماسه چهار روز پیش که میخواستم بذارمت پیش بابایی برم خرید که گفتی ماما دد
واینگونه بود که اقامحمد پارساخان اولین جمله زندگی نی نیانه اش را به زبان اورد
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین احیا+اولین جمله
