محمدپارسا جانمحمدپارسا جان، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره

داستانهای پارسانامه (نی نی و ما)

مصادف شدن هشت ماهگی با تولد قمری مامانی

گل من خیلی وقته که نیومدم اینجا دلیلشم این بود که اولش یه سفر ناگهانی پیش اومد به ونک و بعد هم این چندروز درگیر مهمون داری بودیم بگذریم ... 17خردادامسال مصادف بود با عید مبعث یعنی تولد قمری من همیشه میگفتم وقتی تو متولد شدی منم دوباره متولد شدم شدم یه ادم جدید یه ادمی که اگه اروم بود اگه تودار بود اگه مظلوم بود یا حتی ترسو اما یاد گرفت که بجنگه برای دفاع از حق بچش وبعد فهمید برای دفاع از حق بچش باید از حق خودش دفاع کنه اره مامانی خدا خیلی نعمتهای زیادی به من داده اما تو از همه بهتروباارزش تری تو که اومدی دنیای من عوض شد جرات پیدا کردم جرات اینکه بجنگم ونک که رفتیم یه منطقه ای بود به نام ماسه دون ه...
22 خرداد 1392

امروز ما و مهمون کوچولو

امروز صدرااز ساعت 2:30بعد از ظهر مهمون خونمون بود دوتایی تونو غذا دادم صدرا غذاشو خورد اما شما نخوردی ووقتی رفتم صورت صدرا رو بشورم خودتو رسوندی به ظرف غذا و محتویاتشو پخش زمین کردی بعد هم که گذاشتمتون کنار هم بازی کنید  دیدم یه نوازش تو نثار صدرا میکنی یکی  اون نثار تو خلاصه که برای همه دو قلو دارها طلب صبر کردم واقعا سخته ها بعد  هم که قیافه هردوتون این شکلی شد به تو شیر دادم وصدرا رو هم گذاشتم روی پام دوساعت خوابیدید بعد هم تو بیدار شدی و دیگه نه گذاشتی صدرا بخوابه نه بابایی ساعت  7:30بود که  مامان صدرا اومد دنبالش ورفتند بله...... این بود انشای من      ...
11 خرداد 1392

استعداد قلمبه شده بعدی

پدرجون نشسته داره فیلم میبینه میری کنارش  کنترلو برمیداری میگیری طرف تلویزیون یه نگاهت به تی وی یه نگات به کنترل ودکمه هارو فشار میدی و مثلا کانال عوض میکنی اصلا از دوشنبه که اومدیم خونه پدرجون اینا تو هی استعداد درمیکنی از خودت  منم هی ذوق مرگ میشم مامانم دیگه دلم خوشه به این چیزا ...
2 خرداد 1392